رهایی

آموختم اگر پروانه هم شدم ، به دور ماه بگردم ... که بال و پرم را نسوزاند

سوال؟

لطفاً یه روانشناس شیر پاک خورده ای پیدا شه و جواب این سوال من رو بده :

چرا یه مردی .. که چندین ماه پیش به خاطر یه جمله ..یه اس ام اس .. ازت دلگیر شده ، هنوز بعد از اینهمه مدت و بعد از بارها معذرت خواهی همچنان باید باهات لج کنه و با رفتارهاش عذابت بده ؟که چی رو ثابت کنه ؟که به من علاقه ای نداره ؟ خب این که مدتها پیش بهم ثابت شد ، الان دیگه چرا اینطوری رفتار  می کنه ؟ناراحت

حالا گیریم که اون بخواد همچنان به این رفتارهاش ادامه بده ، من چه کنم که هر بار دلم از دستش خورد نشه و نشکنم ؟ناراحت

 

پ.ن:لطفاً از پاسخ « بی خیال شو » شدیداً اجتناب کنید ، که اگه می تونستم بی خیال شم خیلی وقت پیش اینکار رو می کردم ناراحت

[ جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٧:٠٠ ‎ب.ظ ] [ آوا ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

مشاوره ازدواج

خوب دیگه ، یه مطلب تپل دارم برای نوشتن نیشخند

یکی از همکارای خوب ما که آقا هم هست در حال تحصیل کارشناسی ارشد مشاوره خانوادست .رشته ای که یه زمانی من خیلی دوست داشتم و الان نیز هم .چند روز پیش گفت که می خواد یه جلسه مشاوره پیش از ازدواج برای مجردهای اداره تشکیل بده و من هم که خب دیگه ، عاشق اینطور مباحث که عجیب به «خودشناسی» و «دیگران شناسی» کمک می کنه .خلاصه اینکه امروز روز موعود جلسه بود و بعد از وقت اداری ، من و دوستم و سه تا از آقایون مجرد اداره در این جلسه ی بامزه شرکت کردیم .

خیلی با حال بود .من خیلی دوسش داشتم .اولش جو سنگین بود و یه ذره سخت همه شروع به صحبت کردن ، البته غیر از منِ بلبل زبون نیشخند، خب طبیعی هم بود ، چون همدیگه رو می شناختیم و یه جور حیا و رودربایستی بینمون حاکم بود و موضوع جلسه هم سخت بود . اما به هر حال مشارکت جمعی شروع شد و هم آقایون و هم ما خانومها مطالب خوبی رو گفتیم .آقایون نکات جالبی رو می گفتن که قابل تعمق بود و هست ، ما هم به نوبه خودمون از ضربه هایی که از این جریانات خورده بودیم حرف می زدیم .

برای من که فقط انگار یه راهی بود برای بیرون ریختن تمام فیدبکهای منفی ای که از جریان خواستگاری ها و موارد پیش آمده برای ازدواج داشتم .حقیقتاً نیاز به حرف زدن داشتم ،و تا اونجایی که تونستم هم حرفام رو زدم .حالا قراره ادامه پیدا کنه ، هر چند نمی دونم اعضای دیگه چقدر از این برنامه خوششون اومده باشه و پایه برای ادامه باشن اما امیدوارم که ادامه بدن ، چون این جلسه یه مشاوره گروهیه و بدون گروه شکل خودش رو پیدا نمی کنه .

و به این فکر می کردم که کاش این فرهنگها جا بیفته ، انسان چقدر به خودش آگاه می شه ، چقدر از جنس مخالفش شناخت پیدا می کنه و در نتیجه چقدر می تونه روی انتخابش به عنوان یه انتخاب درست تاثیر بذاره .

انشالله که همینطور باشه لبخندهنوز دارم به تمام جزئیات جلسه فکر می کنم ...

 

[ سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٦:٥٤ ‎ب.ظ ] [ آوا ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

حرمت نگه دار دلم ،گلم این اشکها خون بهای عمر رفته من است ...

[ دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٧:٠۳ ‎ب.ظ ] [ آوا ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

سیب ...

یه دوستی ، یه کامنت خصوصی برام گذاشته که خیلی دوست دارم متنش رو ، نمی دونم چرا حالا خصوصیش کرده ولی دلم می خواد اینجا بذارم ، دیگران هم بخونن لبخند

    

دخترها مثل سیب های روی درخت هستند. بهترین هایشان در بالاترین نقطه درخت قرار دارند. پسرها نمی خواهند به بهترین ها برسند چون می ترسند سقوط کنند و زخمی بشوند، بنابراین به سیب های پوسیده روی زمین که خوب نیستند اما به دست آوردنشان آسان است، اکتفا می کنند. سیب های بالای درخت فکر می کنند مشکل از آنهاست درحالی که آنها فوق العاده اند،  فقط باید منتظر آمدن پسری بمانند که آن قدر شجاع باشد که بتواند از درخت بالا بیاید.

[ یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:۱۱ ‎ق.ظ ] [ آوا ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

آزمون

این معلق بودن بی معنا نیست .. در آستانه یک آزمونم .. آزمونی از ایمان .درونم غوغاست .درگیرم با تمام مفاهیمی که تا کنون آموخته ام .با تمام آن تمرینهای معنوی ،با تمام آن مطالعات ...

چقدر دلم یک راهنما می خواهد .. کسی که دستم را بگیرد و پیش ببرد ... نه ،حتی نمی خواهم همه مسیر را با من باشد ، همین که شمعی به دستانم دهد کافی است.

 

[ جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٤:٥٤ ‎ب.ظ ] [ آوا ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

معلقم

نه در آسمانم ، نه در زمین

کسی را می خواهم یا چیزی را ، که به جایی وصلم کند ... یا به زمین یا به آسمان

نه مهر و محبتی به اهالی زمین دارم که به خاطرشان سودای ماندن داشته باشم، نه سر و سرّی با اهالی آسمان که رنگ و بوی ملکوتیشان جلایی به رنگ و روی رفته ام  بدهد.

از هر دو فاصله گرفته ام و عجیب معلق بین این زمان و زمان گیر کرده ام .

تهی ، سرد ، گیج ، هیچ ......

[ چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:٢٧ ‎ق.ظ ] [ آوا ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

جنگ با نشانه ها

می دونی ! گاهی بدجور با حکمتها مبارزه می کنی ، با هر نشونه ای که سر راهت قرار میگیره میجنگی ، می خوای که نبینی ، می خوای که باور نکنی .. می فهمی که خدا بهت اجازه نمی ده نزدیکش بشی  اما خودت رو می زنی به اون راه ، پیوسته تقلا می کنی و هر کاری از دستت بر میاد انجام میدی.به زبون می گی خدایا سپردم به تو ، اما باز به هر بنی بشری آویزون میشی تا کمکت کنه ... و باز نمیشه .

می دونی ته این داستان چی میشه ؟فقط بی صدا می شکنی ... اینقدر بی صدا که همه دلها صداش رو می شنون.اونوقت مزه خورد شدن و تحقیر شدن رو با تمام وجود زیر دندون مزه مزه می کنی ... بعد تازه میای سراغ خدا، می گی حالا آرومم کن .اما دریغ از آرامش !

دیگه حتی همه اشکهات هم نمی تونن رنگ کبودی دلت رو بشورن و صافش کنن...

 

[ یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:٥٠ ‎ب.ظ ] [ آوا ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

به کجا می رویم ؟

داشتم سوار تاکسی میشدم که پسرکی با من سوار شد ...قدش تا کمر من می رسید ، هنوز پشت لبش هم سبز نشده بود... شاید راهنمایی یا نهایتاً اول دبیرستان بود.

روی صندلی وسط کنار من نشست .متوجه شدم یه جورایی به من چسبیده ، گفتم شاید طفلک جاش تنگه ، یه مقدار خودم رو کشیدم کنار پنجره طوری که تماس بدنی نداشته باشیم و هر دو راحت بشینیم  .بعد از چند دقیقه دیدم دوباره بازوهاش رو چسبونده به بازوهای من ، اینقدر سنش کم بود که نمی تونستم هیچ فکر بدی راجع بهش داشته باشم .بعد متوجه شدم داره از پهلو کل بدنش رو به بدن من می چسبونه ... دلم نمی خواست فکر بد کنم ، یه لحظه زیر چشمی نگاهش کردم ... دستش روی آلت تناسلیش بود و .... !!! خنثی

 

از اون موقع از فکرم در نمی یاد .اصلا نمی دونم چی بگم ؟

بعد دیروز واسه ما دوره گذاشتن :«پرورش حس مذهبی در کودکان» و حرفای صد تا یه غاز خنثی

 

[ شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:٢۸ ‎ق.ظ ] [ آوا ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

عاشق شدم رفت!

نگاهـم کرد ... سـرم را پاییـن انداختم

باز نگاهم کرد .. این بار نگاهش کردم

خیـره به چشمانم شد  ... خیــره به چشمـانش شدم

نهایتاً به این نتیجه رسیدم که چقدر مهرَش به دلم نشسته است ... که چقدر دوستش دارم .

برای اولین بار در محل کلاسهایمان ... عشق به ما رو کرد و ما نیز درهای قلبمان را به رویش باز کردیم .دیروز برای اولین بار محکم در آغوشش گرفتم .لحظه عجیبی بود....

فقط یک چیز ... اختلاف سنی وحشتناکی داریم ... می توانیم با هم بسازیم ؟

.

.

.

او سی سال از من کوچکتر است(ده ماهشه یعنی) زبان

 

[ پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤۱ ‎ق.ظ ] [ آوا ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

ناتوانم !

 دستم با دلم یاری نمی کند تا  تمام آن هیاهویی را که در اندرونم موج می زند بنگارم.

تمام حرفهایی که قورت می دهم ...

تمام احساساتی که سرکوب می کنم ...

تمام نگاههایی که پنهان می کنم .... 

---------------------

بعدا نوشت (توضیح):منظور از احساسات ، الزاماً احساسات رمانتیک نیست ، و منظور از نگاه الزاماً نگاه عاشقانه نیست .چشمک

[ سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ] [ آوا ] [ نظرات () ]

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::